امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

تولد گل نرگس

گلم نازم سلام.امروز جمعه ست و 2روز دیگه 1روز مهمه.بله عزیزم میلاد امام زمانمونه. نیمه شعبان و 1عید خیلی بزرگ.    میدونم که ما بزرگتر ها اونقدر خوب نیستیم که لیاقت داشته باشیم حتی تولد آقامونو بهشون تبریک بگیم ولی یقین دارم که آقا شما بچه هارو خیلی دوست دارن به همین دلیل هم مامان از قول تو با ایشون حرف میزنم و میلاد با برکتشون رو تبریک عرض می کنم...عطای نازم از قول مامان و بابایی بهشون بگو خیلی دوستشون داریم و بسیار دلتنگشون هستیم... بگو اگه گاهی وقت ها هم کاری می کنیم که شایسته محبین شما نیست به بزرگیشون قسم که از جهالتمونه نه از غرض....از خدای مهربون بخواه که ظهور ایشون زودتر اتفاق بیفته و به همه ظلم هایی که تو جهان ...
3 بهمن 1392

مادرانه

پسر نازم روز مادر از راه رسیده و بازم دل مامانی به درد اومد. حالا خوبه تورو دارم و با حضور تو مادر هستم م,وگرنه می مردم از غصه. گل نازم میدونی که آنا جونمون 11 ساله که رفته پیش خدا... پسرم کاش بود و تو هم لذت داشتنشو می چشیدی. اونم آناجون که مهربونیش به غریبه ها اندازه نداشت چه رسد به ما. گل نازم نمیدونی چقدر دلم میخاست باشه و بیاد خونمون.. تورو ببینه..ببرتت گردش.. دلم خیلی براش تنگ شده.. کاش میشد همه عمرمو  میدادم و 1 روز دیگه کنارمون می بود تا سرمو بذارم روی زانوش و از این 11 سال لعنتی پر غصه براش بگم..که بگم بی اون چقدر هممون تنهاییم. .. دستاشو ببوسم و مثل بچگی هام برم تو آغوشش.........خدا رحمتت کنه مادر عزیزم. روزت مبارک .هر...
16 ارديبهشت 1392

1 خاطره تلخ

الان که 5 ماه از اونروز گذشته هنوز که هنوزه یادش که می افتم دلم ریش میشه.اول آذر 91 بود که عطارو سوار روروئکش کرده بودم و داشت بازی میکرد ومن تو آشپزخونه مشغول ظرف شستن که 1 دفعه جیغ عطا بلتد شد. سراسینمه دویدم بیرون و دیدم دستش گرفته به بخاری و فریاد و گریه. بمیرم الهی! دستش رو هم نمی کشید. اونقدر هل شدم که بغلش کردم و تو خونه می دویدم. 1 لحظه هم ساکت نمی شد آخه بد جوری سوخته بود. کف دستش کلا تاول زد. سریع به خاله جون ریحانه زنگ زدم و کسب چاره که خدا خیرش بده گفت سفیده تخم مرغو بریز روی دستش. مثل آب رو آتیش بود.1کم که آروم گرفت خوابوندمش و کلی خودمو لعن و نفرین که انگاری ظرف ها فرار می کنن!!!!!! از شانس بد من اونروز هوا هم ابری بود و کلی...
26 فروردين 1392